|
در فراسوی افق نام تو را میجویم... -------------------------------------- |
||
|
منم،همکار یاسی خانوم
پنجشنبه چهارم تیر 1388 به نام خدا
من میمیرم؟ کی میمیرم خداجون؟ یک بار دیگه بهم نشون دادی..............منو از اوج لذت،از عرش به فرش که چه عرض کنم به زیر فرش کشیدی اینم در ادامه ی گوشمالیاته یا یه شکست واقعیه؟ من یه اتاق سیاه میخوام سیاه سیاه فقط با یه لامپ قرمز،بدون پنجره.چرا ندارم......... راستی خدا قبل از اینکه بمیرم میخواستم یه چیزی بهت بگم من همیشه میگفتم : تنها تو را دوست میدارم اما بهت دروغ میگفتم.............همین ضمنا خودت گفتی باید هدفام بزرگ باشه من میخوام بهت ثابت کنم که خودکشی هیچ اشکالی نداره، گناهم نیست.به نظرت میتونم؟ اگه تونستم که خوب میشه،دیگه اونوقت میدونم کی میمیرم! اما هنوز زنده ام،این یعنی اینکه هنوز اون چیزی که باید بشم نشدم به اونجایی که باید برسم نرسیدم. پس برم نماز قضا های آیندمو بخونم!
پی نوشت ها: ۱)خدایا خییییییییییییییلی مواظبشون باش،خووااااااااب؟؟!! ۲)بازم آرام بخش ۳)هیچی که واسه خودش یه چیزیه،من همون هیچیم نیستم امشب لیلةالرغائبه،خدایا ادامه ی همون آرزوی پارسالم.......خواهش میکنم... ۴)این من بودما،چی فهمیدین؟ ۵)فردا ۵ تیر روز تولد یه فرشتست،اما نه حتی فرشته ها هم به پای مادرا نمیرسن،مخصوصا مادر یاسی خانوم.تولدشون مبارک،به همه من جمله خانواده های شکوفه ها و باران صمیمانه شاد باش میگم.توی این شب آرزوها مهمترین چیزی روکه به خاطرم میاد سلامتیه،خدایا سلامتشون بدار دوتا گل تقدیم به یاسی خانوم و مادر مهربون و بزرگوارشون سلام که نکرده بودم
آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم....
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم.... به افق های دل انگیز خدا سر بکشیم.........
سلام....چندمین روز زمستونه رو نمیدونم ولی میدونم خدا خواست و امسال هیچ کدوم از روزام زمستونی نبودن.....همشون بوی بهارو داشتن....بهار......آخ دلم.... خدای خوبم عطر دل انگیز حضورشو مثل همیشه تو لحظه لحظه هام خوب پاشیده بود.......طوری که لحظه ای حس تنهایی بهم دست نداد.....خدایم خواست تا ۸۷ رو اینجوری به آخر برسونم.....پر از پاکی و لطافت و.....عشق....... و عشق...... و عشق صدای فاصله هاست..... صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.....و با شنیدن یک "هیچ" میشوند کدر...... چقدر به گفتن "هیچ" عادت کردم....نمیدونم این سالی که گذشت چند بار با "هیچ" هایی که گفتم دل آدما رو شکستم......و فاصله ها رو کدر کردم.......و روح ها رو آزردم.....و دل ها رو شکستم........................ خدایا! تو حتی بهتر از خودم میدونی که...........هیچ وقت نخواستم کسی رو آزار بدم.......چه برسه بخوام دلی رو بشکنم.........پس.......اگه نا خواسته این کارو کردم منو به کرمت ببخش.............ممنونتم خدای بزرگ و مهربونم.......
آخرای ۸۷ شده...... ۸۷ای که خیلی سریع گذشت......سریع تر از باور من.......... سال قشنگی بود......هرچند روزای خاکستری هم داشت ولی.......همه شون تجربه شدن......واسه ساختن روزای بهتر...... هر روزش هدیه ای از خدا بود.......چه هدیه های قشنگی هم بودن......(بعضی هدیه هاش دوخته شده بودن!!!!) ۴فصل سال خیام تمام شدند و همچنین ۲فصل چمستان......چه برداشتیم؟! ........توشه راه را میگویم............. سوالای زیادی دم به دم میان تو ذهنم و.........همشون یه جورایی نتیجه گیری ان.......نتیجه گیری از سالی که گذشت......کاش بتونم به همه حسابام برسم قبل از اینکه به حسابم برسند....................... ............................................................. ......................... .......... ... نمیدونم برداشتتون از این پست چه خواهد بود........ امیدوارم سال بسیار خوبیو به پایان برسونید و آغاز سال جدید پر از خوشبختی و سعادت باشه براتون.......... اگه من و همکار گرامی رو هم لحظه تحویل سال دعا کنید ممنون میشم...... امیدوارم..............به هر آنچه دلتان میخواهد برسید.......البته....اگر صلاحتان بود....
هرروزتان سر سبز......... در پناه حق
(....)
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
سلام احوال؟! نمیدونم روزاتون چه رنگیه،بوی چی دارن؟! کهنگی یا تازگی...؟! این با خودتونه که کدوم رو انتخاب کنین.... دل خوشی هاتون عمیقه یا مثل حباب روی آب...؟! توی دریای زندگیتون چجوری شنا میکنین...؟! موافق جریان آب یا مخالف.... با صخره های مسیر چجوری برخورد میکنین؟! سکان کشی تونو بدست کدام ناخدا سپردین؟! خودتون یا دیگران..... از هدف و مقصودتون مطمئنین یا نه حرکت میکنین تا شاید به جایی برسین....؟! و.........و..................
خدایا چقدر سوال....همه اینا به یکباره میان تو ذهنم و هربار از خودم میپرسم:......
خدای من، تو کجای زندگی من قرار داری؟؟؟؟
من اون حیوان بالفعلی هستم که خواستی انسان بالقوه بشم و بعد هم اون انسان بالفعل.....من الان کجای راهم؟ هنوز تو حیوان بودنم موندم یا نه.....حرکتم به کدام سمته؟! راستی بر سر اونهمه اشتیاق آسمونی چی اومده که ادامه دادن رو سخت کرده؟ ما از کجا اومدیم؟ چرا یادمون رفته.........؟! چرا چشمامون پتانسیلشو فراموش کردن.....زرق و برق دنیا اون پتانسیلی نیست که خدا برای چشمای ماها قرار داده.....چرا در چشممونو به روی حقیقتها بستیم...؟! چرا.....؟ چی بر سر انعطاف و عشق هامون اومده؟ چرا روزهای اول اونهمه و شوق و اشتیاق......ولی حالا......اشتیاق ادامه دادن کمرنگ شده...... تلخی از اونجایی شروع میشه که رسیدن به یک آرزو میشه نقطه پایان سعی و تلاش.....وسکون در نقطه شروع رسیدن به انتهاست..... و توقف حتی در بین راه سقوطی به پایین تر از شوق نقطه ابتداست............ شروع یک رابطه شوق ادامه شعله ایه که بی فکر و تدبیر و تلاش روشن نمیمونه..........چرا گاهی یادمون میره؟! نذاریم توی مشغله های زندگی روشن نگهداشتن این شعله با ارزش از یادمون بره که اگه اینجوری بشه روح زندگی بی صدا در ازدحام این مشغله پژمرده میشه و وقتی که روح پژمرده شد......می میره...... بی صدا......
چرا قدر نعمت ها رو نمیدونیم؟ مگه قراره چند روز با هم باشیم؟!.....کی میدونه.....شاید این مطلب من که الان داره به دست خودم نوشته میشه آخرین دست خطی باشه که قراره از من به یادگار بمونه.......شاید فردا من نباشم......و تنها یادگار از من لحظه هاییست که بودنم را نمود می کردند........... نعمتهای خدا رایگان نیستند......هیچ موفقیتی بدون تلاش نیست.......هیچ خوشبختی بدون سعی و کوشش موندگار نمیمونه.......علفهای هرز هستند که برای رشد به توجه نیازی ندارند...... و البته نذاریم توجه مون بشه عادت..... نذلریم محبتمون بوی تکرار بگیره......هر لحظه غنیمته.....قدرشو بدونیم......
اگه یه روز اتفاقات بزرگ زندگیمون عادی بشن چی؟ اگه یه روز روزای مهم زندگیمون اینقدر عادی بشن که از یادمون برن چی؟ مبادا روزی اینقدر دچار غرور بشیم که آرزومون و هدفمون برامون حتمی بشه طوریکه خیالمون راحت بشه و......
آرزو کنیم و هدف داشته باشیم و حرکت کنیم......میگن هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست...... راهی که میریم رو درست انتخاب کنیم......اگه از کوچه پس کوچه هم رد میشیم مواظب باشیم......اگه همراهی رو برای راهمون انتخاب میکنیم همونی باشه که بخواد به هدف برسه......و وقتی به هدف رسیدیم فراموشش نشه توی مسیر با کی همراه بوده......یه جای دیگه خوندم که برای گلی خاک گلدون باش که اگه روزی هم به آسمون رسید یادش نره ریشه اش کجا بوده......... و.................و...................وقتی رسیدیم به همون مدینه فاضله خوشبختی مونو جشن بگیریم.......و به سنگ های توی مسیر پشت سرمون نگاه کنیم و به خودمون ببالیم که اینهمه سختی رو تحمل کردیم و نهایتا رسیدیم........ چقدر شیرینه اون لحظه رسیدن.......نوش جانتان شیرینی وصال...... ....................................................................................................................................... پر حرفی ام را شدیدا عذر........... بقول همکار نمیدانم چه باید میگفتم ولی خوب میدانم که چه گفتم.........!
برای هر لحظه زندگیتان شادی و خوشبختی آرزو میکنم......
پ.ن1) روزهایی که گذشت نوستالژی شدت گرفت و........ پ.ن2) زمستان نزدیک است.......یلدایتان طولانی!!! پ.ن3) یه جایی از نهج البلاغه اومده: چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز...... پ.ن4) طوفانها در راهند.......التماس دعا.....
طلب وصل....
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 سلام.....احوالتان؟....پاییزتان پاییزیست یا...؟! امید که بهترین باشد....... بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب.....یه متن از یه دوست..... وقتی غروبهای پنج شنبه آسمون دلت دوباره ابری میشه و می خوای های های گریه کنی خیلی سخته که ابرای چشمات غربت دلت رو باور نداشته باشن همیشه پیش خودم میگم کاشکی نردبون عشق چند تا پله دیگه داشت تا میشد به خدا رسید.خدایی که خیلی مهربونه.خدایی که روز رو آفرید تا شب تو سیاهی خودش پنهون نباشه.خدایی که وقتی تنهای تنها میشی فقط اونه که ملجاُ و پناهگاهته.خدایی که به عیسی-ع- میگه اگه اونایی که به من پشت کردن میزان علاقه منو به خودشون میدونستن قالب تهی میکردن و حالا غروب پنج شنبه هنوز پرنده دلم تو قفس دلتنگی هاش اسیره. خیلی خسته ام از بغضی که شکسته نمیشه،از سکوتی که مبهمه،از دنیایی که زرد و پائیزیه،ازآسمونی که ابریه و از دریایی که طوفانیه. کاش میشد وقتی داریم تو کوچه پس کوچه های دلمون قدم میزنیم عطر خدا رو حس کنیم کاش میشد وقتی دلمون میگیره با خدا درد دل کنیم کاش میشد پیشونی مون همیشه رو سجده عشق خدا باشه دیگه بسه کم کم دارم حس میکنم متنم داره بوی غربت میگیره شایدم این بوی غریب بوی خدا باشه
با یاد کسانی که ز شهد رخ جانانه مکیدند از عشق گذشتند و به میخانه رسیدند آنان که به راه طلب وصل الهی از خویش گذشتند و به کاشانه رسیدند
................................................................... پ.ن) پل ارتباطی با نویسنده متن: موفق باشید و شادمان در پناه حق
(کاملا بدون عنوان....)
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
سلام.....مثل همیشه احوالتان؟؟؟ به امید بهترینها برای شما دوستان همیشه سبز..... امروز ۲۱ مهر ماه چمستان بود....روزها خیلی تند میگذرن.....خیلی.......کاش روز موعود نزدیکتر آید...کاش.....
حرف ها دارم ... حرف ها دارم با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم و زمان را با صدايت مي گشايي !چه ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي در كجا هستي نهان اي مرغ !زير نور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟ هر كجا هستي، بگو با من ....روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .....آفتابي شو !رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر ....مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد ....و نمي غلطد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا ....روز خاموش است، آرام است .....از چه ديگر مي كني پروا؟!
پ.ن۱)کاش بودنم غرق در بودن باشد..... پ.ن۲) از چه دیگر میکنی پروا؟! همین.....شاد باشید و همچنان پر نشاط...... در پناه حق
شبهای بیقراری......پرواز یک فرشته......
شنبه سی ام شهریور 1387
.......................سلام.............. تصمیم به آپ نداشتم ولی...........فکر کردم بهتر از کامنت گذاشتنه........... همکار گرامی توی کامنتشون گفته بودن و من نیز............به ایشون و همه بازماندگان اون مرحوم تسلیت میگم......امیدوارم که روحشون قرین رحمت الهی باشه........ این روزا و شبا...........بدجور حس داره..........کاش تموم نشن........ فقط اومدم یه چیزی کوتاه بگم و برم......(باز هم کاش برای همیشه):
امت اسلام علی را به عدالتش می شناسد
و به یتیم نوازیش، به جوانمردی اش،
به آزادگی اش، به...
در روزگار ما.......
اما........
حتی در شب هایی که نام علی ذکر عاشقان اوست
باز هم چاهی باید تا مولا تنها نباشد!
در روزگار ما.....
وقتی عقیده ٬ عقده خوانده شود
و نور چراغ در آب مهتاب تلقی شود
و متانت زمین زیر سرمای برف یخ بزند........
نان از یتیم خانه می دزدیم
و تازه می فهمیم......
«دزد» اشتباه چاپی «درد» است!
و علی قربانی دردآفرینان عصر خویش بود...
شعبان....نسخه اصل....ترفیع رتبه....متن ادغامی.....
شنبه نوزدهم مرداد 1387
سلام.... همسايگان،دوستان و همراهان صميمي وبلاگ.......احوالتان؟ در صحت و سلامت كامل به سر ميبريد؟ اميد كه
چنين باشد.....شعبان است....ماه نبوت...ماه او.... براي بودنتان صميمانه سپاسگذارم....و از ديركرد خود بس شرمسار......سلولهاي نيمه سوز توان ريسيدن
افكارم را نداشتند....!!! و همكار......متن ايشون رو بي كم و كاست در ادامه مي آورم........ كسي در همين نزديكي ها(!!!)بزودي ترفيع رتبه خواهد گرفت.....!(درخواست شيريني از شخص مذبور
فراموش نشود....!) -مزاح- اميدوارم خداوند ياريمان كند تا بهتر و زيباتر از شعبانهاي قبلي به پايانش بريم........ وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانكه بايدند و نه بايد ها.... مثل هميشه حرف آخرم و آخرين حرفم را با بغض مي خورم عمريست كه لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم باشد براي روز مبادا..............! سخت است در نبودن تو .....کاش آخرین شعبانی باشد که قصد آپ وبلاگ را دارم......نبودنت درديست
عظيم.....نميدانم چرا اما.....كلمات را ياراي بيان خواسته ام
نيست......اميدوارم دعوتنامه ات به دستم رسد و در آستانت حرفم را بر زبان برانم........تجربه قبلي ثابت كرد
دلتنگي هايم را فقط بياورم همان گوشه دنج.......10 متري محراب......نزديك آن ستون.....يا كنار آن چاه
شنوا.....شايد هم درب دهم كنار همان.........اگر دعوتنامه ات رسيد............................................. بي شك نشان يار موعود بر سينه اصحابي زيبنده خواهد بود كه ويژگي ها و برجستگي هاي خاص آنانرا از
ديگران ممتاز ساخته باشد...... ستاره ها همه شب زنده دار خورشيدند كه تا طلوع سحر بيقرار خورشيدند ز جلوه هاي تابناكشان پيداست كه اين خجسته دلان از تبار خورشيدند...... خجسته دلان......كاش اشعه اي از آن خورشيد جان افروز بر ما بتاباني....... حرف آخر: ما به يك روز سپيد چشم دل دوخته ايم لب گلخانه نور قدم سبز تو را منتظريم............ ..................................................................................... ................................................................................................................................ پ ن 1)يا مولاي يا صاحب الزمان......الغوث....الغوث....الغوث..... پ ن 2)تو پرنده اي به آسمان اعتماد كن...... پ ن 3)313 رمز ورودي شد براي 365 روزي كه گذشت...... پ ن 4)اللهم عجل لوليك الفرج...... متن همكار گرامي: سلام
بچه ها ستار توی کماست
آدما توی پوسترهای روی دیوار منو نگاه می کنن. در اینجا به دنبال تناسب مکانی و زمانی نباشید لطفا!
چرا با لبان بسته میخندی؟
اونقدر بزرگ هستیم که به همه ی بدی ها بخندیم.
بوی کارتون میداد، دلم برای شخصیت کاغذیش تنگ شده.
تو با سرعتی بالاتر از حمله ی یه کوسه به من ضربه زدی.
داره تموم میکنه تا......تا دیگه نفس کشیدن منت سرش نذاره..
هرگز نگفت هرگز..........گله ای نیست.
سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع......سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است
بچه ها یوسف توی کماست
آدما توی پسترهای روی دیوار منو نگاه می کنن.
دوست ندارم خدا باشم.آخه گاهی لازمه یه قدرتی تسخیرم کنه،چقدر بد هیشکی نتونست منو هیپنوتیزم کنه.من از این لذت برای همیشه محرومم.
من یه گربه ام چرا نمیخوای اینو بفهمی،وقتی خرناس میکشمو بهت پنجول نشون میدم یعنی نمیخوام بیام توی بغلت ولی تو منو اشتباه گرفتی،من یه گربه ام.آخه من بچه ام....
ورود بزرگسالان ممنوع.پیتزا گرون شده.ورود بزرگسالان آزاد.
مرغ تخم طلا اگه تخم طلا نمیذاشت شاید الان زنده بود و نوه و نتیجه هاش همه ی مرغداری ها رو پر کرده بودن.اما اگه تخم هم نمیذاشت باز به قتل میرسید.پس چی باید میذاشت؟ باید تخم مرغ دزد میشد نه شتر دزد.مرغ رو پختیم اما نخوردیم.
اولین بار که میخوای بگی "دوستت دارم" عرق سرد همه ای بدنتو میپوشونه،تب میکنی،میمیری و زنده میشی اما غیر ممکنه که نگی.کی ازت خواست که اینو بگی؟......خوب حالا آخرین بار که میخوای بگی "دوستت دارم" چی؟ تا حالا بهش فکر کردی؟..........مثل همون دفعه ی اوله فقط آخرش ممکنه بمیری و دیگه زنده نشی! (درصد احتمالش بسته به قضا و قدر و رشته ی تحصیلیت متغیره،مواظب باش)
بچه ها صالح توی کماست
آدما توی پسترهای روی دیوار منو نگاه می کنن.
یک ساعت رو به دو قسمت تقسیم میکنم: ۵۳ دقیقه و ۷ دقیقه،به نظر شما کدوم قسمت مهمتره؟ اصلا شاید ساعت بشکنه.
خودخواهم.باران نبار تا رد پایم پاک نشود.خودخواهم.
یار اگر من باشم تنهایی خوشتر است.میخواد آدم بده بشه..
خودمو دوصت دارم با ص صابون تا همه تو کفش بمونن(اینو من نمیگم).فردا روز خیلی خوبی خواهد بود چون امروز به اندازه ی کافی مزخرف نبود.خدایا یه قرار بذار همدیکه رو ببینیم،یکم کارت دارم.
آخه هندونه جون غروبی که بوی گازوئیل میده کجاش میتونه رمانتیک باشه!
الهی از دانشگاه اخراجت کنن تا من یه بهونه ی خوب واسه انصراف داشته باشم.هی هی! سرت رو برگه ی خودت.
بچه ها خلیل توی کماست
آدما توی پسترهای روی دیوار منو نگاه می کنن.
اولین بار لای همین کاغذا دیدمش،ریز نوشت سلام،سرمو تکون دادم اما نرفتم،خیابونو بوسید و مرد.
بوی خوبی میدی،روی زیبایی هم داری اما معصومیتی در آن نیست،مظلومیت است.من بوی خوبی نمیدم،صورتم هم خون آلود است.تو پول را بیشتر دوست داری یا خون را؟ من پول خون آلود را ترجیح میدم.
بیا دوئل کنیم.اون توی فیلماست که هر دو نفر کشته میشن.اینجا فقط یه نفر...زود باش باز که وایسادی نفس نفس میزنی،یا میکشی یا میمیری. زیاد فرقی نمیکنه د نهایت یکی فقط کم میشه.
به خاطر فردا که قراره بهم زنگ بزنی ازت ممنونم.
این صحنه ها رو در ذهنم نگه داشتم.
این صحنه ها رو در ذهنم نگه داشتم.
این صحنه ها رو در ذهنم نگه داشتم.
این صحنه ها رو در ذهنم نگه داشتم.
پ.ن:
بچه ها صفا توی کماست
آدما توی پسترهای روی دیوار هنوز منو نگاه می کنن.
اونا مهمندکه روی دیوار چسبوندمشون یا من که اونا اینجوری نگام میکنن؟
حق یارش
وحق یارتان
احساس بودن در کنارتان بسیار زیباست......سایه لطفتان مستدام....نیمه شعبان ما را فراموش نکنید....... در پناه حق
ميم مثل محبت.....ميم مثل معرفت.....ميم مثل مادر.........
چهارشنبه پنجم تیر 1387
سلامي كه پر است از شور و شعف.... از حس و اميد...از...وخيلي چيزاي ديگه! ( همينجا بگم:نميدونم چرا امسال هم نشد كه روز مادر آپ كنم......اميدوارم سال آينده بتونم..........) ديروز 4 تير ماه بود...روز ميلاد حضرت فاطمه ي زهرا مصادف با روز مادر............. كلمات آنقدر ناتوانند كه نمي توانند احساسات مرا بيان كنند........كاش سكوتم ترجمه مي شد.......نقطه ها يعني........احساسات گنگ من وكلماتي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آرند .................................................................................................. ........................................................................................................... .....................................................................................تمام! كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت واز او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته ام....او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد....... كودك دوباره پرسيد:اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند...... خداوند گفت:فرشته تو برايت آوازخواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهي كرد.... كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي را در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو يا خواهد داد كه چگونه صحبت كني..... كودك سرش را برگرداند و گفت:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ خداوند ادامه داد فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.... كودك با نگراني ادامه داد اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.... خداوند گفت:فرشته هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت....اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود....... در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده ميشد كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند..... او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا گر من بايد همين الان بروم لطفا نام فرشته ات را به من بگو! خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.......! ........................................................................................................... ......................................................................................... ............................................ در آخر روز مادر را به تمامي مادران دل آسموني دنيا به خصوص مادر عزيز خودم و مادر گرامي همكار محترم تبريك ميگم و اميدوارم سايه پر از مهرشون ساليان سال بر سرمان مستدام باشد....... پ.ن1) تولد 2 سالگي وبلاگ(13تيرماه) يادم نرفته هنوز! پيشاپيش مبارك.... پ.ن2) غربت رنگ وطن يافت در روزهاي آخر.... پ.ن3) گاه بايد تجربه كرد تا فهميد.... پ.ن4) گوهر مخزن اسرر همانست كه بود حقه مهر بدان مهر و نشانست كه بود در پناه حق شاد باشيد و مستدام
فرشته ای قولش را بیاد آورد و رفت....رفت تا زمینی نماند.....
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
فردی از خداوند درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد...خداوند پذیرفت...
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند...همه گرسنه و نا امید و در
عذاب...هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود!بطوریکه
نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند....!!!عذاب آنها وحشتناک بود.... آنگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد...آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد
شدند...دیگ غذا،جمعی از مردم،همان قاشقهای دسته بلند...ولی در آنجا همه سیر بودند....آن مرد گفت نمیفهمم
چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر اینگونه نیستند با آنکه همه چیزشان یکیست؟...... خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند...هرکس با قاشق
خود غذا را در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست غذایی در دهانش بگذارد.............
بله اینست تفاوت در نگرش جهنمی و بهشتی.....کاش همه ما................... پست فرشته فراموش کرد و هرگز به بهشت بازنگشت را بیاد دارید؟!
امروز پنجمین روزیست که فرشته ای دیگر برای پس گرفتن بالهایش پرواز کرده و رفته است.............
واینک در بین ما نیست....(البته فقط از جنبه مادی وگرنه از بعد معنوی همچنان.....) رفتنش عجیب بود...سریع تر از باورهایمان پرواز کرد و رفت....و ما بار دیگر درسی گرفتیم که امیدوارم بعد
از مراسم هفت و چهله و سال فراموشمان نشود........... ما انسانها با تلنگری به خود می آییم و بعد هم به راحتی همه چیز فراموشمان میشود....-خاصیت بعد مادی وجود
انسان-که البته گناه از ما نیست.....مهم درس گرفتن از اتفاقات ریز و درشت روزانه است که آنهم بعید میدانم
جزء موارد فراموش شده نشود.....! یقینا همینطور است که اگر جز این بود اینک در کوچکترین مسائل آنقدر درمانده نمیشدیم که یارای کنترلش را
از دست دهیم...... رفتن....فعل زیباییست.....از هر دو جنبه زیباست..... فقط خواستم گوشه ای از حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فروآوردند را بگویم و تقاضایی دارم.... از همه شما دوستان و همراهان فرشته خویمان تقاضا دارم برای شادی روح کسی که این روزها دیگر آسمان
اینجا را نمیبیند(....و قطعا جای بهتریست....)فاتحه ای بخوانید...... همچنان آرزومند برآورده شدن آرزوهایتان هستیم.....
پ.ن1: ای ساربان قافله مرگ رحمتی دریاب حال ما که جزین ملتمس نماند یاران چنان به رهگذر عمر تاختند کز کاروان رفته صدای جرس نماند
پ.ن2: چون زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت ره بین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
مثل همیشه: التماس دعا......
در پناه حق
یکم جدی تر از قبل...
شنبه هفتم اردیبهشت 1387 به نام خدای خوبم
سلام خوبین شما؟ من(همکار یاس دلتنگ) هنوز زنده هستما...! میدونم بی معرفتم اما خوب ببخشید دیگه...آخه ما هرچه تلاش کنیم در مقابل معرفت شما هیچ رنگی نداره.
بعد از چند وقت یه چیزایی نوشتم. جالبه بد نیست بخونیدش.البته یه قسمتش مال خودم نیست(از یه سایت برداشتم) انشاء لله خوشتون میاد:
روزی جوانی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته بود وکلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.روی تابلو نوشته شده بود:من کور هستم لطفا کمک کنید...
روزنامه نگار باذوقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از جوان اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آنرا برگرداند و جمله ی دیگری روی آن نوشت و تابلو را دوباره کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه جوان پر از سکه و اسکناس شده است. جوان از صدای قدم های او خبر نگار را شناخت و از او خواست تا بگوید که بر روی تابلو چه نوشته شده است؟
روزنامه نگار جواب داد که چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.جوان هرگز ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است اما من نمیتوانم آنرا ببینم!!!
...........................
بعضی از دوستای گل گاه بیگاه گله دارن که مطالب غمناکه رنگ زمینه تیره هست وب افسردست و......
(به نظر من) نه اینجورام نیست اما خوب توجه داشته باشین که این وب مخصوص جوک و اینجور سرگرمی ها نیست.
پای صحبت بزرگی نشسته بودم.میگفت وقتی بنده ای از این دنیا میره هرگز به بازماندگانش نگید که انشاءلله غم آخرتون باشه. برامون با جملات خیلی ساده اما فلسفی اثبات کرد که ما با گفتن این جمله به طور نا خواسته داریم برای مخاطبمون آرزوی مرگ میکنیم. آخه این دنیا جز غم و محنت هیچ ثمره ی دیگه ای برای یه بنده ی واقعی نداره. و همینطور بحث ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به آخرت و معاد........(کاش شما هم اونجا بودید)
به هر حال.....وقتی کاراتون پیش نمیره وقتی به مشکل بر میخورید تنها کافیه کمی استراتژی خودتونو تغییر بدین.اونوقت بهترینها ممکن میشه. اگر در زندگی به دروازه ای برخورد کردید که قفل و زنجیر بزرگ و محکمی داشت نگران نشید به خودتون بگید اگه قرار بود باز نشه اصلا اینجا دروازه نمیذاشتن و به جاش اینجا رو هم دیوار میکشیدن.پس...
بسیاری از اوقات بهترین راه حل کوچکترین تغییر است. توکل به خدا.......توکل به خدا در واقع توکل به نعمتها و امکانات خدادادی مثل توانایی و ذکاوت خودمونه. برای کم اهمیتترین کاراتون هم بهتره تا جایی که میشه از دل فکر هوش و روحتون مایه بذارید.
رمز موفقیت همینه.بنابراین.......همه ی ما موفقیم........لبخند بزنید.
(یه اس ام اس میگفت: آدمک آخر دنیاست بخند.......آدمک مرگ همینجاست بخند)
دعامون کنید
حق یارتان
|
|
|